عزيزمي.
حالا كه هيجده ماهه هستي و حالا كه هيجده ماه كه ماه خونه ما هستي، من خوشحالم و از بودنت، خنديدنت، حرف زدنت و فهميدنت لذت ميبرم.
حالا تو ديكه بزرك و زيبا شدي و هرروز از روز قبل هوشيار تر.
فقط طفلك من و بابا كويا كه حسابي خسته هستيم.
أما به بودنت افتخار ميكنيم و خوشحاليم.
ميدونم كه هيجده سالكيت هم نزديكه من باز از تو اينجا مينويسن كه خانمي شدي و بزرك شدي.
۱۳۹۱ بهمن ۲۲, یکشنبه
۱۳۹۱ بهمن ۱۴, شنبه
يادگارى
اوا جون اين معلم كلاس Toddler خيلي خوبه كه براي ما كارهاي هر روزت رو مينويسه.
اين ها هم يادداشت هاي Ms Amanda براي هفته Jan 28, 2013 :
اين ها هم يادداشت هاي Ms Amanda براي هفته Jan 28, 2013 :
Monday: Ava was very cute on her bed today. She was talking to herself, she would look around the corner at me say"Shh" then continue talking.
Tuesday : Ava enjoyed dancing with her friends.
Wednesday : Ava greets all her friends when they arrive at daycare.
Thursday : Ava had a very good day. She drank a lot of water, we made sure she had her fruits. She was in a very good mood.
Friday : Ava had an excellent week. Her vocabulary is growing every day. :)
۱۳۹۱ بهمن ۸, یکشنبه
آوا خانم من
آوا جونم عزیزم؛ هر وقت میخوام برات مطلبی بنویسم نمی دونم از کجا شروع کنم. چون هر روزمون با تو بسیار متفاوته. هر روز پر از اتفاقات جدیده. هم خوب هم بد.
الان مدتیه که خیلی مریض میشی. میتونم بگم هر دو هفته یکبارمریض میشی وبعدش من مریض میشم.
کلاس های شنا هم الان چند هفته است که شروع شده و داریم میریم.
خدا رو شکر که به این کلاس جدیدت هم عادت کردی و دیگه صبح ها راحت میری تو کلاس و بهت خوش میگزره.
معلمت میگه تو کفش ها و لیوان های همه بچه ها رو میشناسی و به معلمت میدی. اسم همه بچه ها رو هم میدونی و اونها رو به اسم صدا میکنی.
به من هم دیگه مامی میگی و صدام میکنی.
از ذرت خیلی خوشت میاد و پاپ کورن هم برای اولین بار دیروز خوردی.
خیلی نازنینی عزیزم.
چند وقت پیش تو daycare شب کاردستی بود و من و بابا گویا هم اومدیم اونجا پیش تو. بعد عکس هاش تو newsletter چاپ شد:
آوا جون این هم برنامه غذایی daycare واسه یادگاری:
Fall and Winter menu - Infant and Toddler - 2012-2013
کلاس های شنا هم الان چند هفته است که شروع شده و داریم میریم.
خدا رو شکر که به این کلاس جدیدت هم عادت کردی و دیگه صبح ها راحت میری تو کلاس و بهت خوش میگزره.
معلمت میگه تو کفش ها و لیوان های همه بچه ها رو میشناسی و به معلمت میدی. اسم همه بچه ها رو هم میدونی و اونها رو به اسم صدا میکنی.
به من هم دیگه مامی میگی و صدام میکنی.
از ذرت خیلی خوشت میاد و پاپ کورن هم برای اولین بار دیروز خوردی.
خیلی نازنینی عزیزم.
چند وقت پیش تو daycare شب کاردستی بود و من و بابا گویا هم اومدیم اونجا پیش تو. بعد عکس هاش تو newsletter چاپ شد:
آوا جون این هم برنامه غذایی daycare واسه یادگاری:
Fall and Winter menu - Infant and Toddler - 2012-2013
۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه
رفتن به کلاس بالاتر
آوا جونم، مدتها بود که توی Daycare صحبتش بود که تو، Lina و Sebastian با هم به کلاس Toddler برین. هرچند که تو از اون دوتا کوچکتر هستی، ولی معلمهات میگفتن که آمدگی داری که بری اونجا.
خلاصه بالاخره روز دوشنبه (December,۳۱,۲۰۱۲) معلم کلاست Ms Emily گفت که بعد از سال نو قراره هر سه تای شما با هم برین کلاس Toddler.
خلاصه صبح چهار شنبه (January, ۲، ۲۰۱۲) اولین روز کلاس جدیدت رو شروع کردی.
معلم این کلاس جدید اسمش Ms Amanda هست و تو قبلان که میدیدیش خیلی باهاش میخندیدی و دست تکون میدادی...ولی اون روز صبح و تا روز جمعه همش میخواستی بری تو کلاس Infant پیش معلمهای قبلیت...البته این هم موقتی است و میدونم که خیلی زود به محیط جدیدت عادت میکنی و مشکلی نخواهی داشت.
عزیزم، امیدوارم که همیشه در حال پیشرفت باشی و پلههای ترقی رو پشت سر هم بگذرونی
میبوسمت
۱۳۹۱ دی ۲, شنبه
خیلی شیرین شدی...
آوا جونم، دختر شانزده ماه یه من، نمیدونی که چقدررررر شیرین و بانمک و دوست داشتنی تر از قبل شدی.
آوا جونم، تو الان دقیقا صد در صد همهٔ حرفهای مارو میفهمی. چه فارسی ، چه انگلیسی.و دقیقا هم هر کاری که بهت بگیم رو اجرا میکنی البته اگه دلت بخواد، واگر نه جوابش کاملا مشخصه : !NO
عزیزم، من و بابا گویا از اول تصمیم گرفتیم که تو خونه با تو فقط فارسی حرف بزنیم، و بیرون از خونه انگلیسی. علتش هم اینه که میخواستیم تو هم مثل ما بتونی فارسی رو هم خوب بفهمی و هم حرف بزنی.
اما چون در روز هشت ساعت دور از خونه و توی daycare هستی، بیشتره حرفهای که میزنی انگلیسی است...میتونم بگم هر روز تقریبا با یک لغت جدید انگلیسی میای خونه...پس فارسی چی؟؟؟ چارهٔ نیست... باید بیشتر باهات فارسی حرف بزنیم تا یاد بگیری، ولی خوب وقت کمه.
تو هر روز صبح حدود هشت میری daycare تا پنج بعداز ظهر. از پنج با ما هستی تا نهایتاً هشت شب که بخوابی و البته روزهای تعطیل.
آوا، الان حسابی با عروسکهات بازی میکنی و بهشون baby میگی. بهشون شیر میدی و میخابونیشون. بغلشون میکنی و سوار اسباب بازیهات میکونیشون.
از عشق علاقت هم به بابا گویا چی بگم که حد نداره. میتونم بگم که عملا اونو به من ترجیح میدی. موقع خواب که حتما بابا گویا باید بخابونتت واگر نه منو قبول نداری. البته بگم که تو daycare هم فقط میخوای میس سگنتهی بخابونتت.
از دندونهات بگم که ۴ تا جلو بالا و ۴ تا پایین داری به اضافه ۴ تا دندونهای کرسی. از اونها بگم که این ۴ تا کرسیها حسابی اذیت کردن تا در اومدن. تو خیلی درد داشتی و بی قرار بودی و غذا هم نمیخوردی. ولی خوب شکر خدا در اومدن و الان خیلی هم خوب غذا میجوی. حالا تا ببینیم بقیه چطور در میان...
آوا جون از حرفهای که میزنی بگم:
فارسی:
مامان
بابا
ایژ ---- یعنی شیر
ابا ----یعنی آب
آکک ----- یعنی عکس
کا --- یعنی کفش
عمه -----قربونت برم که عمه رو خیلی قشنگ میگی
دادو ---- یعنی دایی
ما ---- یعنی ماه
عیبی ----- یعنی آبی
از توی دماغ میگی افتاد -----یعنی افتاد (نمیدونم چرا اینو تو دماغی میگی؟؟؟؟)
دا ---- یعنی در
بالا
دا ---- یعنی داغ
مو ---- موز
با ---- پا
مو
نه ( قبلا میگفتی ولی الان میگی NO, خیلییییی هم میگی NO)
این هم انگلیسی:
NO
dog
cat
crakher
up
all down (دستهات رو هم به علامت تموم شد بهم میزانی)
hi (دست تکون میدی)
ba bay (دست تکون میدی)
yes
دکو ---- یعنی thank you
this
baby
ball ( هروقت میگم بگو توپ، میگی ball)
hat (کلاه هم میگم بگو، میگی hat)
یعنی جالب اینه که قشنگ میفهمی هر کلمهٔ فارسی و انگلیسیش چی میشه و ترجیح میدی اونو انگلیسی بگی
خلاصه اینها چیزهای بود که یادم میومد
ولی آخر همهٔ اینها بگم که تو فقط بیییییی نظیری، نمونهٔ، تکی، و عشق منی.
۱۳۹۱ آذر ۶, دوشنبه
دختر ١٥ ماهه من
الهي من قربون اين دختر نازم برم من كه اينقدر مهربون و با هوشه و كمك ماميش ميكنه
عزيزم امروز صبح يك كمي ديرمون شده بود و با عجله ميخواستيم اماده بشيم و بريم بيرون از خونه. من شروع كردم به جمع و جور كردن وسايل daycare تو و وسايل خودم. بتو كفتم اوا جون بدو برو كيف daycare رو بردار بيار، وتو تندي رفتي اونو اوردي بهم دادي عزيزم. بعدش دونه دونه وسايلت رو دادم و توي كيفت كزاشتي عزيزم.
بعدش كليد ماشين رو برداشتم و كيف هردومون و رفتم سراغ كفش ها. بعدش كفشت رو بات كردم و اومدم تو راهرو كه بقلت كنم بريم كه ديدم كليد ماشين نيست ... شروع كردم به كشدن توي كيفم و بيداش نكردم جون فكر ميكردم تو كيفم كزاشتم. همونطور كه داشتم دنبال كليد ميكشتم كفتم: كليد اوا، كليد ماشين نيست.. كه يكدفعه ديدم تو دوييدي توي اتاق و تندي با كليد بركشتي و اونو دادي به من...
الهييييييييي قوربونت برم. نميدوني كه جقدرررررر اين كارت خوشحالم كرد عزيزم.
ايشالا كه هميشه سالم وشاد باشي دختر عزيزم.
خلاصه اينكه همه جيز رو خيلييييي خوب ميفهمي و متوجه ميشي...
الآن توب رو به اينكليسي ياد كرفتي... هر وقت بهت ميكم" اوا بكو توب... تو ميكي: ball "
اخه اين خنده دار نيست خوشكله؟؟؟
و اما كلمات جديد:
بك صداي تو دماغي با اهتك افتاد: افتاد
با
Apple
Ball
عمه
ددو: دايي
شعر old McDonald
Abcd...
عزيزم امروز صبح يك كمي ديرمون شده بود و با عجله ميخواستيم اماده بشيم و بريم بيرون از خونه. من شروع كردم به جمع و جور كردن وسايل daycare تو و وسايل خودم. بتو كفتم اوا جون بدو برو كيف daycare رو بردار بيار، وتو تندي رفتي اونو اوردي بهم دادي عزيزم. بعدش دونه دونه وسايلت رو دادم و توي كيفت كزاشتي عزيزم.
بعدش كليد ماشين رو برداشتم و كيف هردومون و رفتم سراغ كفش ها. بعدش كفشت رو بات كردم و اومدم تو راهرو كه بقلت كنم بريم كه ديدم كليد ماشين نيست ... شروع كردم به كشدن توي كيفم و بيداش نكردم جون فكر ميكردم تو كيفم كزاشتم. همونطور كه داشتم دنبال كليد ميكشتم كفتم: كليد اوا، كليد ماشين نيست.. كه يكدفعه ديدم تو دوييدي توي اتاق و تندي با كليد بركشتي و اونو دادي به من...
الهييييييييي قوربونت برم. نميدوني كه جقدرررررر اين كارت خوشحالم كرد عزيزم.
ايشالا كه هميشه سالم وشاد باشي دختر عزيزم.
خلاصه اينكه همه جيز رو خيلييييي خوب ميفهمي و متوجه ميشي...
الآن توب رو به اينكليسي ياد كرفتي... هر وقت بهت ميكم" اوا بكو توب... تو ميكي: ball "
اخه اين خنده دار نيست خوشكله؟؟؟
و اما كلمات جديد:
بك صداي تو دماغي با اهتك افتاد: افتاد
با
Apple
Ball
عمه
ددو: دايي
شعر old McDonald
Abcd...
۱۳۹۱ آبان ۵, جمعه
دختر ١٤ ماهه من
دختر ۱۴ ماه من
عزیز دلم خیلی خانوم و بزرگ شدی...
من هم که وقت نمیکنم بیام اینجا برات یادگاری بنویسم...
حالا مهم هاشو برات میگم:
عشقت باباته...صبح تا از خواب بلند میشی میگی: بابا بابا بابا...
بعضی وقتها هم به من میگی بابا، ولی داری بیشتر سعی میکنی به من ما ما بگی...
صدای حیوانات رو بلدی و وقتی بهت میگم، صداشونو در میاری...
مامی: آوا کلاغ میگه چی؟ ----- آوا: گار گار
مامی: آوا گربه میگه چی؟ ----- آوا: معو معو
مامی: آوا سگ میگه چی؟ ----- آوا: اووو اووو
مامی: آوا گاوی میگه چی؟ ----- آوا: مووو مووو
صبحها هم که میبرمت daycare, اکثرا غازها از بالای سرمون رد میشن و صدا میکنن و تو خیلی اونها رو دوست داره، باهاشون بای بای میکنی و بوس میفرستی براشون...
عزیزم، هفتهٔ پیش از daycare زنگ زدن که آوا دستش رو زنبور زده...بمیرم برات خیلی ترسیده بودی و گریه کردی...من هم ترسیده بودم و سریع بردمت بیمارستان، ولی خدا رو شکر حساسیت ندادی...ولی جاش کفٔ دستت مونده، هر بار میگم آوا ببینم دستت رو زنبور زده، و تو دستت رو نشون میدی و من بوس میکنم...البته دست چپت رو زنبور زده و جاش مونده، ولی تو هر دفعه دست راستت رو اول نشون میدی، و من میگم نه اون یکی دستت...؛) ههههه
یکی دو هفته بود که خیلی بد غذا شده بودی...علتش اینه که یه دفعه همهٔ دندونهات با هم دارن در میان...خیلی جالبه که دندون آسیاب ات در اومده...در حالی که خیلی دندونهای قبلش هنوز در نیومده...خلاصه اینکه الان بهتری و خدا رو شکر...
راستی امروز بردمت daycare معلمت میگفت تو مثل خواهر بزرگ تره بچهها میمونی...
میخوای همش کمک کنی، بچهها رو بخوابونی...لباس شنو از تنشون در بیاری...
خلاصه کلی تعریف کردن که کمک میکنی...ببوسمت عزیزم
اشتراک در:
پستها (Atom)


